میخکوب به قلم مهدیه سجده
پارت هجده :
چند ضربه به بازوی او کوبید و لبخند خستهای به نگاه منتظرش زد.
- فردا میبینمت دیگه؟
شهداد باز هم سر تکان داد و سمت عقب چرخید. همینکه پایش را تو حیاط گذاشت، ماهرخ سریع سمتش آمد و محکم بغلش گرفت و چقدر ذهن بیرحمش داشت نگاه شیلا را ته ذهنش حلاجی میکرد.
- کجا بودی شهداد جان؟ میدونی چقدر دلنگرانت شدم؟
و به سر و وضع آشفته و زخمی شهداد نگاه کرد که نگاهش خیس شد و با گوشه روسری نم ز
مطالعهی این پارت کمتر از ۶ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۴ روز پیش تقدیم شما شده است.

مهدیه سجده | نویسنده رمان
خیلییی گناه داره واقعا اینکه مادرشو تو خونه مردی میبینیه که ازش متنفره و مادرش بهش محل نمیده و زنعموش نگرانش میشه
۲ روز پیشحسینی
1شهداد خیلی سختی کشیده اما مشخصه که درد اصلی و زخم واقعیش نداشتن شیلا هست.دلتنگ مادرش شده که با سالار ازدواج کرده و برای پسرش نگران نمیشه شیلا چه طوری آنقدر بی رحمه؟ سالار بلایی نمونده سرش نییاورده باشه بعد ساخته و براش مهم نیست پسرش چی کشیده😔😔
۴ روز پیش
مهدیه سجده | نویسنده رمان
چه خوب گفتی عزیزممم درد شهداد مادریه که براش مادری نکرده و کنار سالار مونده
۴ روز پیشنرگس
3الهی چقدر شهداد اذیت شده و سختی کشیده 😭😭 عکس جدید هم که اضافه شده فکر کنم دیگه کم کم به قسمت قتل ها نزدیک بشیم🤔
۴ روز پیش
مهدیه سجده | نویسنده رمان
حالا هنوز اول رمانیم و خیلی چیزا مشخص نیست شهداد شخصیت مظلومی داره و خیلی اذییت شده که حتی دلیلشم نمیدونه😭 یکم باید صبر کنی 🙈🤭 ولی یه جنایی متفاوت داره رمان
۴ روز پیش
لطفا صبر کنید...

نفس
0دلم واسه شهداد کبابب شدد🥺🥺 این پسر چه قدر تنهاسس ماهرخ رو شکل مامانش مییبینه وشیلای عوضیی اصلا محل این بچه ندادد